تبليغاتX
خواب ناز بودم شبي.... ديديم كسي در ميزند.... در را گشودم روي او ...ديدم غم است در مي زند... اي دوستان بي وفا...از غم بياموزيد وفا..غم با آن همه بيگانگي..... هر شب به من سر مي زن









مــــسافـر غــــریب بـــی کــــس

مــــسافـر غــــریب بـــی کــــس
تــــنها مانــــدم تو این دیـــار غـــریب
>

عزیزم تا آخر عمرم چشم به راه تو میمونم تا تو برگردی

به محتاجم و بس ...

         وقتی از پنجره دلت
         به آسمون آبی خوبیهایت می نگرم
         احساسی در درونم می گوید
         کاش وسعت آبی لحظه هایت
         مال من بود 

         روز آشنايي را به خاطر بسپار
         تاريخ آن روز را در هاله اي سرخ رنگ محصور كن
         چون در اين روز بود كه عشق بر جهان ما حاكم شد...
         چون در اين روز بود كه سلطان واقعي جهان خود را بر تخت نشانديم...
         هرگاه كه به ياد آن روز مي افتم؛
         افكارم مستقيم چون تير شهاب، سريع بسان عقاب به سوي تو روان مي شود...

         هر كجا كه رفتي اين روز را به خاطر بسپار و مرا به ياد آر...
         مرا به ياد آر...
         چشمهايم را به تو ميدهم
         نگاه مرا باور كن
         دستان مرا باور كن
         احساس مرا باور كن
         قلب مرا باور كن
         حرف مرا باور كن

         آري .....
                          باشد كه با ديدن رخسار خود در آينه چشم هايم از ديدار رخت سير شوند

بي تو برگي هستم زرد شاخه اي خشك ...

            کـجــاي ايـن جــنـگـل شــب پنهون مي شي خورشیدکم
            پشـت کدوم ســد ســکـوت پـر مـي کــشــي چــکـاوکم 

           چرا بـه من شک مي کنی
           مـن کـه مـنـــم بـرای تــو 
           لبـریـزم از عـشــق تــو و سـرشــارم از هــوای تــو 
           دسـت کدوم غزل بـدم نـبــض دل عـاشـقـمـو 
           پشت کدوم بهانه باز پنهون کنم هق هقـمو

           گـریه نمی کنم نـــرو 
            آه نمی کـشـم بشین 
           حرف نمی زنـم بمـون
           بغض نمی کنم ببیـن 
           سفر نکن خورشیدکم ترک نکن منو
           نبودنت مرگه منه راهییه این سفر نشو

           نزار که عشق من وتو اینجا به آخر برسه بری تو و مرگ منم رفتن تو سر برسه 
            گـریه نمی کنم نـــرو آه نمی کـشـم بشین حرف نمی زنـم بمـون بغض نمی کنم ببیـن 
           نـوازشــم کــن و بـبـیــن عشق می ریزه از صدام 
           صدام کــن و ببـین که باز غنچه می دن تـرانه هام

           اگر چه من به چـشـم تو کمـم
           قـدیمی ام 
           گمم
           آتشـفشـان عـشـقـمـو دریـــای پــر تـلاطــمــم 
           برگرد خورشیدکم 

 

گاهی نوشتن چه دشوار است گفتن چه احمقانه ...

گاهی2 بال میخواهم برای پرواز و گاهی یک خط شعر...

گاهی یک عشق ساده گاهی قلبم دیوانه وار می تپد...

گاهی در انتظار نفسی نفسهایم به شماره می افتد...

گاهی من عاشق می شوم گاهی سنگ دل می شوم...

گاهی مریم وار پناهه امنی می شوم برای قلبی تنها...

گاهی دلم از عشق می گیرد گاهی در سرم سودایی است...

گاهی ابر باد غروب یا خورشید دریا نفسم رو بند می آورد...

گاهی نیمه روشن غروب قلبم را می گیرد و عاشق می شوم...

گاهی نسیمی از لابلای برگهای سبز دلم را می لرزاند...

گاهی اضطراب عجیبی مرا در بر می کشد ...

گاهی عشق را به آغوش می کشم...

گاهی سنگ دلان عشق را می کشم...

گاهی دنیا قفسی می شود و مرا بی رحمانه در خود حبس می کند...

گاهی من بی قرار میشوم گاهی خداگونه مغرورم....

گاهی به نرمی نهالی که با دست کودکی خم می شوم...

گاهی من فرشته می شوم گاهی شیطان...

گاهی بزرگ گاهی آنقدر کوچک که هیچ چشمی قادر دیدن من نیست...

گاهی همیشه منتظر همان لحظه ای هستم که تمام انتظارم پایان بخشد...


گريه نکن عزيز من

لحظه دلگيری است لحظه اشك ريختنت ، لحظه نفس گيری است ،

لحظه گريه كردنت

لحظه سردی است ، لحظه به غم نشستنت .

صدای گريه هايت ، صدايی است كه در اعماق دلم ميپيچد و دلم را به درد می آورد

سرازيری اشك بر روی گونه هايت ، لحظه ای است كه بغض گلويم را ميگيرد!

عزيزم گريه نكن كه طاقت ديدن اشكهايت را ندارم ، عزيزم آرام باش كه طاقت ديدن آن

چهره پريشانت را ندارم.

با من درد دل كن تا دلت خالی شود ، گرچه من مقصر آن اشك ريختنت هستم !

درد دلت را با درد دل خالی كن ، با گريه خودت را خالی نكن ، گرچه من مجرم آن

چشمهای خيست هستم!

تويی كه تمام وجود منی ، تويی كه تمام زندگی و دنيای منی ، تويی كه عشق منی ،

پس چرا بايد كاری كنم كه تو اشك بريزی عزيزم؟

قطره قطره از اشكهايت برايم يك دنيا ارزش دارد ، به خدا ارزش دارد، پس چگونه

ميتوانم آن قطره های مقدس را ببينم كه اينگونه بر زمين ميريزد؟

لحظه بی وفايی است لحظه اشك ريختنت ، لحظه های تلخی است لحظه گريه

كردنت ، پس عزيزم گريه نكن كه اين لحظه ها برايم اينهمه سرد و نفسگير نگذرد ،

آرام باش تا من نيز با آرامش تو آرام شوم!

اگر اشكهايت برايم ارزشی ندارند پس چرا زمان گريه كردنت چشمهای من نيز به گريه

كردن می افتند؟

به چشمهايم ياد ندادم كه گريه كنند ، چشمهايم را وادار نميكنم كه اشك بريزند ،

احساس را در وجودم شعله ور نميكنم كه اشك هايم روانه شوند ، عزيزم به خاطر


اينكه خيلی دوستت دارم طاقت ديدن اشكهايت را ندارم و اينگونه است كه من نيز به


گريه می افتم!

عزيزم زندگی ارزش اين همه اشك ريختن را ندارد !

دوست ندارم آن چشمهای زيبايت را خيس ببينم عزيزم و دوست ندارم آن صدای

قشنگت را با بغض بشنوم!

اگر دلتنگی بيا با من درد دل كن ، اگر عاشقی به خاطر عشقت گريه نكن ، و اگر نيز از

من پريشانی مرا ببخش ، فقط تو را به آن خدايی كه ميپرستی گريه نكن!

عزيزم دوستت دارم ، همه وجودت را دوست دارم ، همه احساساتت را ميپرستم تنها

از گريه هايت بيذارم !

گره 

فردا اگر از راه نمی آمد

من تا ابد کنار تو می ماندم

من تا ابدترانه عشقم را

در آفتاب عشق تو می خواندم

 در پشت شيشه های اتاق تو

آنشب نگاه سرد سياهی داشت

دالان ديدگان تو در ظلمت

گويی به عمق روح تو راهی داشت

 لغزنده بود در مه آيينه

تصوير ما شکسته و بی آهنگ

موی تو رنگ ساقه گندم بود

موهای من، خميده و قيری رنگ

 رازی درون سينه من می سوخت

 می خواستم که با تو سخن گويد

اما صدايم از گره کوته بود

در سايه ، بوته ، هيچ نمی رويد ! 

ديدم آنجا نگاه خسته من پر زد

آشفته گرد پيکر من چرخيد

در چارچوب قاب طلايی رنگ

چشم مسيح بر غم من خنديد

 ديدم اتاق درهم و مغشوش است

در پای من ، کتاب تو افتاده

سنجاقهای گيسوی من آنجا

بر روی تختخواب تو افتاده

 از خانه بلوری ماهيها

ديگر صدای آب نمی آيد

فکر چه بود گربه پير تو

کو را به ديده خواب نمی آمد 

بار دگر نگاه پريشانم

برگشت لال و خسته به سوی تو

می خواستم که با تو سخن گويد

اما خموش ماند به روی تو  

آنگاه ستارگان سپيد اشک

سوسو زدند در شب مژگانم

ديدم که دستهای تو چون ابری

آمد به سوی صورت حيرانم 

ديدم که بال گرم نفسهايت

ساييده شده به گردن سرد من

گويی نسيم گمشده ای پيچيد

در بوته های وحشی درد من  

دستی درون سينه من می ريخت

سرب سکوت و دانه خاموشی

من خسته زين کشاکش دردآلود

رفتم به سوی شهر فراموشی 

بردم ز ياد انده فردا را

گفتم : "سفر" فسانه تلخی بود

ناگه به روی زندگيم گسترد

آن لحظه طلايی عطر آلود 

آن شب من از لبان تو نوشيدم

آوازهای شاد طبيعت را

آن شب به کام عشق من افشاندی

ز آن بوسه قطره ابديت را

 

 

من تمام قصه هام قصهءتوست اگه غمگينه اون از غصهء توست

يه دفعه مثل يه آهو توی صحراها رميدی بس که چشم تو قشنگ بود گلهء گرگو نديدی

دل نبود توی دلم تو رو گرگها نبينن اونا با دندون تيز به کمينت نشينن

الهی من فدای تو چيکار کنم برای تو اگه تو اين بيابونا خاری بره به پای تو

با تو چه زندگيهايی که تو روياهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم

چه سفرها با تو کردم چه سفرها تو رو بردم دم مرگ رسيدم اما...به هوای تو نمردم

دارم از تو می نويسم که نگی دوست ندارم از تو که با يه نگاهت زير و رو شد روزگارم

موقع نوشتن و وقت اسم گذاشتن کسی رو جز تو نداشتم اسمی جز تو نميذاشتم

من تمام قصه هام قصهءتوست اگه غمگينه اون از غصهء توست

با تو چه زندگيهايی که تو روياهام نداشتم تک و تنها بودم اما تو رو تنها نميذاشتم

حتی من به آرزوهات تو رو آخر می رسوندم می رسيدی تو ؛ من اما آرزو به دل می موندم

هی می خواستم که بگم که بدونی حالمو اما ترس و دلهره خط ميزد خيالمو

توی گفتن و نگفتن از چه روزايی گذشتم اونقدر رفتم و رفتم که هنوزم بر نگشتم

هر چی شعر عاشقونه است من برای تو نوشتم تو جهنم سوختم اما می نوشتم تو بهشتم

اگه عاشقونه گفتم عشق تو باعثشه اگه مردم تو بدون چه کسی باعثشه

با ی واسیه همیشه

دوست دارم عزیزم

تا آخر عمرم به خاطر تو از همه چی می گذرم

خوش باشی عزیزم بای

+ نوشته شده در  سه شنبه هفتم فروردین 1386ساعت 22:12  توسط پـــــوریا وجدانــــی  | 


زندگي اجبار است...

مرگ انتظار است...

عشق يكبار است..

.جدايي دشوار است...

ولي ياد تو تكرار است

اونی که میخواستم دلمو شکستو

به پای یک عشق جدید نشستو

چشم روی آرزوم همیشه بستو

اونی که میخواستم مثل اشک چکیدو

تو طول راه باز یه کسیرو دیدو

به آرزوش انگار دیگه رسیدو

به خاطر هیچی ازم جدا شد

اونی که میخواستم منو برد بهشتو

اسمه منو رو سر درش نوشتو

بهونه کرد بازیه سرنوشتو


یار سفر کرده ی من

منو ببر از این دیار

دلتنگم از دوریه تو

بی تو منم یه بی قرار

واسه دل خسته ی من

 مرحم یاد تو بسه

تو این روزای شب زده

چشمات واسم همه کسه

نمی شه به خدا نمیشه.......... فراموشت کرد...!!!
گفتی ازعشقم حذرکن چه بَد کردم نکردم
بُگذروازمن گُذرکن چه بَد کردم نکردم
يادمو ازسر بَدر کن چه بَد کردم نکردم
فکر آزار و خطر کن چه بَد کردم نکردم
روزاول گفته بودی ولی ازتو نشنيدم
توی آينهء ديروز کاشکی فردارو ميديدم
باتوعشق آمدو گُم شد هرچه بود زيرو زبرشد
لحظه هاخالی وخسته زندگی بی هوده ترشد

گفتی ازعشقم حذرکن ............
عشق اولين توبودی باتومن عشقوشناختم
ای توعشق آخرينم رفتی و دردو شناختم
باتومن عشقو شناختم باتومن زندگی ساختم
ازکسی گلايه ایی نيست اگه باختم بتو باختم
گفتی ازعشقم حذرکن ............
هرکسی پس ازتو آمد خلوت منوبهم زد
ترو باز بيادم آورد اگرازعاطفه دَم زد
هرکسی پس ازتوآمد خلوت منوبهم زد
سرنوشتِ من نبوده سرنوشتِ که رقم زد
گفتی ازعشقم حذرکن ...........................

      

تقدیم به عشقم (P)

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه دوم فروردین 1386ساعت 0:22  توسط پـــــوریا وجدانــــی  | 


سال نو همه برو بچ ایران مبارک

امیدورام سالی پر از شکوه و برکت داشته باشید

سال نو عزیزم (P)هم مبارک

عزیزم برات آرزویه موفقیت می کنم

بای بروچ فعلا آپ نمی کنم وبلاگ ر و

خوش باشید

بای

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و نهم اسفند 1385ساعت 17:24  توسط پـــــوریا وجدانــــی  | 


 
بی تو
بی تو به روی پلکم لم داده خون و شبنم
بی تو شکسته ام من ذهنم گسسته از هم
بی توچه برگريزی در باغ حمله ورشد
می ريخت استخوانم بر سنگ وخاک کم کم
بی تو اگر بميرم نام و نشان ندارم
بايد بگويم اينک زاين مرگ می هراسم

بی تو نوشتن من محدود يا نحيف است
بی تو است قصه ام گنگ بی تواست شعر مبهم
بي تو نمی شود گفت با هيچکس غمم را
بی توکجاست همدل بی تو کجاست همدم؟
حالا که نيستی تو ای کاش من بميرم
بی تو دراحتظارم در انتظار مرگم


من چه ساده ام و از صداقت سرشار ....
اما...
دنیا پر از ریا ودروغ و مرا نیز اینگونه می خواهد...
امروز بر سادگی خود گریستم ...و یا نه....خندیدم
وقتی دیدم چه راحت به اتهام ساده دلی ،
دل دیگری را رنجاندم...
آیا گناه از من بود که بی ریا بودم؟...یا نه....
یا گناه از نگاه دیگران است که مرا ریاکار می خواهند...
چگونه تاب آورم این نگاههای سنگین را...
می گریزم و خود را تنها می یابم.
در تنهایی غرق سکوت می شوم...
سکوتی سنگین که راه فریاد را بر من می بندد
و چه زجرآور است فریادی که در درون
سینه ام حبس شده است...
کاش میمردم
دیگر طاقت این زندگی را ندارم
کاش می شد امشب که می خوابم دیگر بیدار نمی شدم

وقتي كه بوي بارون ميپيچه تو خيابون
دلم ميخواد بمونم مي دونم نميتونم
وقتي صداي چيك چيك ميپيچه تو آلاچيق
دلم ميخواد بموني مي دونم نميتوني
وقتي مي شينه رو خاك يه قطره از آسمون
عطرش ميپيچه آروم به زير چطر ناودون
وقتي يه قطره بارون يواش يواش و لرزون
مي شينه روي پلكام به زير طاق ايوون
دلم ميگه ميتونم اگه بخوام بمونم
چتري باشم براي گريه اين آسمون
امشب تو اين خيابون نگاه كن به آسمون
توو قطره بارون ببين چشاي گريون
يه دل پر از هياهو صداي كمي لرزون
ازت ميخواد بموني ميدونم كه ميتوني

 

از عشق قفس نساز.

 كساني كه از عشق قفس مي‌سازند،

هرگز به تجربه‌ي عشق حقيقي نايل نمي‌شوند

. عشق، آزاد مي‌كند.

عشق، گلي‌ست كه در وجود تو مي‌رويد.

 فقط كافيست زمينه را مهيا كني.

 خود را به روي بي‌كران باز كن:

 عشق، مي‌آيد و در دل تو خانه مي‌كند.

 ابتدا، خود باش. ابتدا، خود را بشناس

و با خود انس بگير.

 عشق، پاداش اين انس و آشنايي‌ست.

 عشق، پاداشي است از فراسو.

 عشق، ميهماني‌ست كه به دل‌هاي آشنا و بيدار سر مي‌زند

صدا، صدای تو بود؛
قلبم هم نوای تو بود؛
سخن تو حرف دل نبود، کلماتی بود، صوتی بود، برای من نبود، ولی صدایت آرامش قلبم بود...
نمی دانی، نخواهی دانست، و نمی خواهم که بدانی سخنم را؛
و نخواهم گفت با تونقش خود را بر پرده ی تراژدی غم ها؛
و دیگر نخواهم تراشید بر کتیبه ی سنگی پیکرم نام تو را...
ای آنکه ندانم چه خطاب تو کنم:
بدان که تا ابدیت انکار نخواهم کرد عشق تو را؛
وفراموش نخواهم کرد آذرخش اولین نگاه تو را؛
و نادیده نخواهم گرفت تبسم ها و چشم های تهی از احساس تو را...

دلم پیشته... گل من می دونی؟ بگو تا ابد پیش من می مونی
 
تو را دوست دارم با دل و جونم تا دنیا دنیاست با تو می مونم
 
وقتی چشماتو روبروم می بینم وقتی عزیزم پیش تو می شینم
 
همیشه پنهون میخوامت از جون عشقت از قلبم نمی ره بیرون
 
نازنینم با تو بودن واسه من خواب و رویاست
 
بیا پیشم تو نباشی این دل من خیلی تنهاست
 
آرزومه با تو باشم تا ببینی دل چه حالی می شه
 
بی تو تنهام تو را می خوام یه روز بی تو یه سالی می شه

************

به که گويم غم اين قصه ي ويراني خويش
غم شبهاي سکوت و دل باراني خويش

گله از هيچ ندارم نکنم شکوه ازو

که شدم بنده ي پا بسته و سودايي خويش

به کدامين گنه اين گونه مجازات شدم

همه دم بنالم و سوزم زپشيماني خويش

من از اين پس شده ام راوي و گويم همه شب

غزل چشم تو و قصه ي ناداني خويش

زندگی یعنی عشق

وقتی عشق از بین بره

دیگه فایده نداره که:

من تو این دنیا باشم یا نباشم

_-_-_-_Mr.PorYa_-_-_-_

id:p0ry4

هر چی دارم فدای عشقم

(p)

+ نوشته شده در  شنبه بیست و ششم اسفند 1385ساعت 15:14  توسط پـــــوریا وجدانــــی  | 


شب از تو گفتن ترانه هام دلتنگه

پيش چشماي نجيبت همه چي بي رنگه

وقتي گل واژهء خنده مي شينه روي لبات

وقت دل دادن شيشه به صداي سنگه 

توي اين قحطي واژه تو خود آوازي

توي كوچهء صدام هم قدم هر سازي

تو حريق عاطفه ترنم باروني

قصري از شعر و ترانه با نگات مي سازي 

من و تو عابر اين شباي بي بارونيم

پشت ديواراي سنگي عمريه پنهونيم 

شب چشماتو تموم كن دست خستمو بگير

بيا فرياد بكشيم خسته از اين زندونيم

 منتظر لحظه ای هستم که دستانت را بگیرم در چشمانت خیره شوم     

دوستت دارم را بر لبانم جاری کنم منتظر لحظه ای هستم که در کنارت

بنشینم سر رو شانه هایت بگذارم....از عشق تو.....از داشتن

تو...اشک شوق ریزم منتظر لحظه ی مقدس که تو را در آغوش

بگیرم بوسه ای از سر عشق به تو تقدیم کنم وبا تمام

جود قلبم وعشقم را به تو هدیه کنم اری من تورا دوست دارم

وعاشقانه تو را می ستایم

 

نمی خوام کسی بفهمه با رفتنت، شکستم

رفتی و تنهای تنها، با خیال تو نشستم

توی تقویم می نویسم، رفت و عاشقم کرد

دیگه دل خوشی ندارم واسه این روزهای دل سرد 

ولی تو، تویی که رفتی

حرمت عشق و شکستی

روی التماس چمشام ، چشمای نازت و بستی

منم و خاطره ی تو

منم  وقصه ی فردا

اشک زیباست

 

براي عشق تمنا كن، ولي خار نشو.

براي عشق قبول كن، ولي غرورتت را از دست نده.

براي عشق گريه كن، ولي به كسي نگو.

براي عشق مثل شمع بسوز، ولي نگذار پروانه ببينه.

براي عشق پيمان ببند، ولي پيمان نشكن.

براي عشق جون خودتو بده، ولي جون كسي رو نگير.

براي عشق وصال كن، ولي فرار نكن.

براي عشق زندگي كن، ولي عاشقونه زندگي كن.

براي عشق بمير، ولي كسي رو نكش.

براي عشق خودت، باش ولي خوب باش

اگر كلمه دوستت دارم قيام عليه بندهاي ميان من و توست

اگر كلمه دوستت دارم نمايشگر عشق خدايي من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم راضي كننده و تسكين دهنده قلبهاست

اگر كلمه دوستت دارم پايان همه جدايي هاست

اگر كلمه دوستت دارم نشانگر اشتياق راستين من نسبت به توست

اگر كلمه دوستت دارم كليد زندان من و توست

پس با تمام وجود فرياد ميزنم

                                      دوستت دارم

 

استكان از دستم افتاد شكست پدرم ناراحت شد

 - ماردم حرص خورد

 برادرم گفت قشنگ بود

 خواهرم گفت مال من بود ؟

 اما وقتي قلبم شكست هيچ كس چيزي نگفت

 بميرم اي دل كه بي صدا شكستي

تحمل پرسيدكه دشوارترازمرگ چيست؟

عشق گفت:

 فراق يارازهمه دشوارتراست

اي جانانه بدان زندگي هميشه بهاري نيست.

 گاهي هم عابرخزان برآن سايه مي افكند

پس روزگاري كه وجودم رادراين جهان حس نكردي

 براي شاديم قطره اشكي بريز

 

گفتم، به من "نگاه" كن 

گفتي "جلوه"اي نمي بينم 

گفتم "كلام را گوش" كن 

گفتي من را" سنگ صبور خودت" پنداشته اي !؟ 

گفتم "نوشته هايم" را بخوان 

گفتي مگر آنها را" زيبا" پنداشته اي !؟ 

گفتم به تو "عادت" كرده ام 

گفتي مگر "من را تا بحال" داشته اي!؟ 

گفتم بيا "هم سفرم" شو 

گفتي مگر من را "غريب "پنداشته اي !؟ 

گفتم" لحظه هايم" را بي تو چه كنم 

گفتي ، از اين " لحظه ها زياد"  داشته اي!؟ 

گفتم لااقل من را" مجنون" خطاب كن

گفتي مگر من را "ليلي خود" پنداشته اي !؟ 

گفتم" انصافت" كجا رفت

گفتي مگر من را "عادل" پنداشته اي!؟ 

گفتم ، گفتم" نديدنت" را چه كنم؟ 

اين بار با تعجب گفتي: 

مگر من را" نياز" داشته اي 

گفتم يعني بايد" برم دنبال عشق ديگري"!؟!!؟ 

با طعنه گفتي : 

"مگر من را دوست داشته اي !؟"

ولي چند لحظه بعد

 

و اين بار انگار انصافت برگشته بود گفتي :

"مگر من را دوست داشته اي !؟"

الهي، الهي، الهي، الهي، الهي، الهي

الهي، الهي، الهي، الهي، الهي، الهي

حكمت ها را به ما بياموز

دروغ میگفت..

دیگری را دوست میداشت..

تا دیدی خاموش بودم..

باری گفتم دوستم داری گفت: آری..

فریاد زدم راستش را بگو هر چه هست..

از گناهانت هر چه سنگین باشد خواهم گذشت..

گفت: مرا ببخش دیگری را دوست دارم..

به او گفتم: حال که تو سالهاست به من دروغ می گویی..

این بار من به تو دروغ میگویم..

تورا نخواهم بخشید

عشق با روح شقايق زيباست...

عشق با حسرت عاشق زيباست...

عشق با نبض دقايق زيباست...

عشق با زهر حقايق زيباست...

قسم نخور که روزگار به کام ما دو تا نبود

به هر کي عاشقه بگو غم که يکي دو تا نبود

بگو تا وقتي زندن نگاه تو سهمه منه

هر جاي دنيا که باشي دلم برات پر ميزنه

به چشم من نگاه نکن دوباره گريت ميگيره

ساده بگم که عشق من بايد تو قلبت بميره

فاصله بين منو تو از اينجا تا آسموناست

خيلي عزيزي واسه من اما زمونه بي وفاست

براي اين در به دري تو بهترين گواهمي دروغ نگو

که ميدونم هميشه چشم به راهمي دروغ نگو

که ميدونم تويي که چشم به راهمي

چشم وقتی زیباست که پر از اشک باشد

اشک وقتی زیباست که پر از عشق باشد

عشق وقتی زیباست که برای تو باشد

و تو زیبایی که برای من باشی(p)

با تمام بی کسی هایم کسی دارم هنوز
چشم مشتاق و دل دلواپسی دارم هنوز

برسر سینه سنگ مزارم بنویسید

اشفته دلی خفته دراین خلوت خاموش

انجا بنویسید او زاده غم بود

 حال اسوده زغمهای جهان گشته فراموش

 

در کوهستان  به نام (عشق)

رشته کوهی است به نام (محبت)

ودران حوالی رودی است بنام(وفا)

که ابی رو باخود میبرد بنام (صفا)

همگی به یک اقیانوس می ریزند بنام(الوداع)

زندگی  گل زردی است بنام (غم)

فریاد بلندی است بنام (اه)

عشق یعنی: خواستن اما نگفتن    

عشق یعنی: سوختن اما ساختن

عشق یعنی: طغیان دل اما لب فرو بستن

عشق یعنی: با چشم سخن گفتن و با حسرت

 سکوت کردن

عشق یعنی: راز رازی که حتی معشوق نیز نداند

عشق یعنی:خواستن برای دوست   زیستن برای

 دوست  بودن برای دوست  مردن برای دوست  

بی آن که باشی و بخواهی که باشی.

عشق یعنی: روزی بی صدا بار سفر بستن و رفتن

عشق یعنی: چون خورشید تابیدن بر شب های

 دوست و چون برف ذوب شدن بر غم های دوست

عشق یعنی: پرستش بدون چشمداشت  نیایش

 بدون خواهش  ستایش بی صدا  رفاقت بی جفا

  صداقت بی ریا...

        

دوستت دارم عزیزم تا آ خر عمرم(p)

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم اسفند 1385ساعت 13:0  توسط پـــــوریا وجدانــــی  | 


سر كلاس ادبيات معلم گفت :

 فعل رفتن رو صرف كن

گفتم : رفتم ...رفتي ...رفت

ساكت مي شوم ، مي خندم ،

 ولي خنده ام تلخ مي شود

معلم داد مي زند : خوب بعد ؟ ادامه بده

و من مي گويم : رفت ...رفت ...رفت

رفت و دلم شكست ...غم رو دلم نشست

رفت و شاديم مُرد ...شور و نشاط رو از دلم برد

رفت ...رفت ...رفت

و من مي خندم و مي گويم :

خنده تلخ من از گريه غم انگيز تر است

كارم از گريه گذشته كه به آن مي خندم

 و خداوند اشک را آفرید تا آتش عشق را خاموش کند........

به مژگانت، به ابرويت، به مويت، به رنگ سرخ لبهايت،

 به رويت، به اهنگ زيباي کلامت،

 به چشمانت، که رنگ آب درياست،

 به آن نازي که در چشم تو پيداست،

 به لبخندت که چون لبخند گلهاست،

 به رخسارت که چون مهتاب زيباست،

 به گلهاي بهار عشق و مستي،

 به قراني که ان را مي پرستي،

قسم اي نازنين تا زنده هستم،

تو را من دوست دارم مي‌پرستم.

نگاهت کردم درنگاهت محبت رادیدم

نگاهت کردم درنگاهت محبت رادیدم

نگاهت کردم درنگاهت شورعشق رادیدم

پنداشتم دوستم داری ولی بعدهافهمیدم قفط نگاهم میکردی

ازمن پرسیدی برای چه زنده ای؟

درحالی که چشمانم تورا فریادمیزد گفتم:برای هیچ

ازتوپرسیدم برای چه زنده ای؟

باچشمانی اشک آلود گفتی:

برای کیسیکه برای هیچ زنده است

                              

تمام شعرهای من فدای یک نگاه تو

تمام لحظه های من به پای تو،برای تو

فرش زمین چشم من است،بیاکه خاک پای تو

ای توهمه زندگیم،هستی من نثارتو

دفترشعرمن پراز،اسم تو وکلام تو

دشمن تنهایی دل،قشنگی صدای تو

شادی لحظه های من،یادتو ونگاه تو

تمام آرزوی دل بودن درکنارتو

قشنگی زندگیم،گرمی آن کلام تو

حس غریب گم شدن،تومستی نگاه تو

آمدن بهاروگل،غروب غصه های تو

شکفتن گل امید،طلوع خنده های تو

رسیدن به شادیها،نویدنغمه های تو

تنهاامیدزندگیم،شادی لحظه های تو

عبادتم به راه حق،رضایت خدای تو

دردمن ودعای من،مهرتو وبقای تو

ما که از خاطره سنگ زهم می شکنیم

 

پس دلی ایینه داریم بیا برگردیم

 

ساکن کوی شهیدیم بیا توبه کنیم

 

طاقت شعله نداریم بیا بزگردیم

 

 قاطی شب زندگانیم خوشاچون خورشید

 

دل به ظلمت نسپاریم بیا بر گردیم

 

همه محتاج بهارم بیا بر گردیم

 

از خدا فاصله داریم بیا برگردیم

 

آسمان ساکت و تاریک ، زمین در تکرار

 

هر نفس با شب تاریم بیا بر گردیم

 

عاشقم عاشق به رویت گر نمی دانی بدان

 

سوختم در آرزویت گر نمی دانی بدان

 

از وقتی که رفتی ششب تموم نمی شه

 

چشام چه اشک مونده به راهت پشت شیشه

هفت شهر عشق
  

شهر اول :نگاه و دلربایی

شهر دوم :دیدار و آشنایی

شهر سوم :روزهای شیرین و طلایی

شهر چهارم:بهانه،فکر،جدایی

شهر پنجم:بی وفایی

شهر ششم:دوری و بی اعتنایی

شهر هفتم:اشک،آه،تنهایی

 تقدیم به.....

اينجا جنگل است
اين جنگل از آن من است

اسم درختانش غم است

با ياري اشکهايم
دريايي مي سازم
با ياري درختهايم
 قايقي مي سازم
من هنوز از سمت غروب
قصه اميدت را با تمام وجود گوش مي دهم
مقصدم روشن نيست 
مي خواهم چون فروغ از شب بگذرم
به سمت اميدت پارو مي زنم
شايد پشت دريا دستاني باشند
تا ياري دستانم باشند
قلبم چون کويري بي آب
بار ها از تشنگي شکسته است
اما من دريا را قايق راقصه امید تو را
مدام برايش مي خوانم

 

به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
اي سرا پا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
همه وقت . همه جا
من به هر حال که باشم
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
تو بدان اين را . تنها تو بدان
تو بمان با من . تنها تو بمان
تو بدان اين را . تنها تو بدان
تو بمان با من . تنها تو بمان
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
اي سرا پا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
جاي مهتاب به تاريکي شبها تو بتاب
من فداي تو .به جاي همه گلها تو بخند
من همين يک نفس از جرعه ي جانم باقي ست
اخرين جرعه ي اين جام تهي را تو بنوش
پاسخ چلچله ها را تو بگو
قصه ي ابر و هوا را تو بخوان
تو بمان با من . تنها تو بمان
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
اي سرا پا همه خوبي
تک و تنها به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم
به تو مي انديشم

 

خدايا او را كه در تنها ترين تنهاييم
تنهاي تنهايم گذاشت
در تنها ترين تنهاييش
تنهاي تنهاييش نگذار
 
تقدیم به عشقم(P)
 
+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم اسفند 1385ساعت 22:47  توسط پـــــوریا وجدانــــی  | 


اسمم: آواره

شهرت: بیچاره

 فرزند:غم

 اتهام زندگی: محبت

p0ry4

بوسه...

بوسه بر عکست زنم ترسم که قابش بشکند٬

قاب عکس توست اما شیشه عمر من است.

بوسه بر مویت زنم ترسم که تارش بشکند٬

تار موی توست اما ریشه عمر من است.

میروم از این دیار...

مي روم از اين ديار

 

به دياري كه نباشد نيرنگ

 

به دياري كه در او هست

 

محبت آبي

 

از دياري كه صداقت جامد

 

به دياري كه شهامت سبز است

 

اينجا خانه سرد است وكسي

 

با من نيست

 

ولي آنجا منم ويك ...

 

منم ويك آغوش

 

آغوش تنگ ليك

 

آغوشي از آن من

 

و دياري كه مي سپارند در آن

 

گرگ و ميش به هم

 

مي روم از اين ديار

 

مي روم از اين ديار

اگر رفتم تو يادم کن. اگر مردم تو خاکم کن.

اگر ماندم در اين دنيا، به مهر خود تو شادم کن !!!

زندگي دفتري از خاطره هاست...

يک نفر در دل شب ...

يک نفر در دل خاک...

 يک نفر همدم خوشبختي هاست...

يک نفر همسفر سختي هاست...

چشم تا باز کنيم...

عمرمان مي گذرد !!!

شب غريبي بود هر دو تنها ساکت و مغموم .

 

خنده ام به نا گاه تلنگري شد

 

 براي شکستن سکوتمان .

 

من از تنهايي و بي کسي گفتم

 

تو از شقايق ها ومریم ها. 

 

من از مرگم گفتم توازدوست داشتن ها .

 

آري تو تنها کسي هستي

 

که بي محبتي هايم

 

تو را مهربانتر و صبورتر از پيش مي کند .

 

تو تنها کسي هستي که

 

وقتي نباشي دلم بهانه ات را مي گيرد .

 

تو همراز و هم نفس من

 

توخوب من

 

 توصبورهميشگي من

 

 تنها کسي که مرا درک کرد .

 

مهربانم هميشه به يادت هستم!!!

 

شبی غمگین شبی بارانی و سرد
مرا در غربت فردا رها کرد
دلم در حسرت دیدار او ماند
مرا چشم انتظار کوچه ها کرد
به من می گفت تنهایی غریب است
ببین با غربتش با من چه ها کرد
تمام هستی ام بود و ندانست
که در قلبم چه آشوبی به پا کرد
و او هرگز شکستم را نفهمید
اگر چه تا ته دنیا صدا کرد ...

Roomview

آخر............

تمام شدم.....انگار........

                         به سادگی...

گريبانِ دلم تنگ بود تنگ.......

دست بردم؛يقه دراندم؛و چاک زدم........

قتلِ خسته ای را ديدم که به زنجيرِ زمان تقدير شده بود.

     نه تدبير بود ونه تقصير....تقدير بود....

ناله....اصالتِ تنها صدايِ اين گنبدِ دوار را قوت داد.

صدايِ عشق؛صدايِ مهر وشايد قسمِ مهر.....

کسی نشنيد.....جگر سوز که بود .پيش تر ها......

جگر خون هم شد دلم.........

دلم....گلم......نازک ام......ترد و لطيف ام.......

تمام شدم......تمام

پر از تهی..... سرشار از نبودنت..

دستها ..واين دستهايِ نازنين

دستانی هستند که به تو اميد می بخشندو زندگانی

   در هنگامهِ نا اميدی و نيستی

و دستانی هستند که زندگی را ازتو می گيرند

   پس از آنکه اميد را از تو ستاندند.

راز

با تو الفبای عشق را آموختم 

ندای قلب عاشقم را به گوش همه رساندم    

 به تو و کلبه عشقمان بالیدم

 تو همه گمشده ام شدی    

حال که اینچنین شیفتیه توام .

باش تا در کنارت آرامش بیابم

 بی تو هرگز                 با تو عمری

چاره ای جز این ندارم آخه خون شدی

 تو رگ هام میمیرم اگه نباشی بی تو من

بد جوری تنهام میدونم یک روز می فهمی

 روزی که دنیا رو گشتی من چی جوری تو

رو خواستم تو چی جوری از من گذشتی

در کودکی آموخته بودم دیگران را دوست داشته باشم،

 عشق بورزم و در کارها مددرسانشان باشم.

 آموخته بودم امید داشته باشم ، امید به زندگی ،

 امید به آینده و ... بزرگ شدم ، کم کم شاهد

 حقایقی بودم که نیاموخته بودم. دیگران را دوست داشتم

 در همه مواقع، اما دوستم داشتند در مواقع احتیاج..

. در انجام کارها یاری شان می دادم ،

اما در مواقع احتیاج دست رد به سینه ام می گذاشتند...

 صداقت و یکرنگی را هدیه کردم، اما دروغ و دورنگی پاسخم بود!

 

پاك                  يعني

سرزمين                      لحظه

يعني                                 بيداد

عشق                                     من

باختن                                                            عشق

جان                                                                          يعني

زندگي                                                                               ليلي و

قمار                                                                                  مجنون

در                           عشق يعني ...         شدن

ساختن                                                                                   عشق

دل                                                                                       يعني

كلبه                                                                           وامق و

يعني                                                                      عذرا

عشق                                                              شدن

من                                     عشق

فرداي                                يعني

كودك                          مسجد

يعني               الاقصي

عشق /  من

 

عشق                                       آميختن                                           افروختن

يعني                              به هم        عشق                             سوختن

چشمهاي                      يكجا                    يعني                        كردن

پر ز                 و غم                            دردهاي             گريه

خون/ درد                                                    بيشمار

 

عشق                                     من

يعني                             الاسرار

كلبه                    مخزن

اسرار     يعني

 

نام :آواره                                     شهرت :سرگردان

نام پدر:فرستاده  مرگ              نام مادر:فرشته غم

محکومیت:عاشق شدن    محل کار:شرکت نا امیدان به زندگی  

جرم:به دنیا آمدن

آدرس:شهرتنهایی.خیابان مهر و وفا.کوچه ی صفا .پلاک انتظار

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام بهمن 1385ساعت 22:55  توسط پـــــوریا وجدانــــی  | 


ضربه بر من زدي و تاب و توانم دادي
ديده ات را به چه شوقي تو به من ميدادي

تو طبيبي بودي كه در اين راز دل انگيز،دوايم دادي

راز من در پي لمس دل تو

واي بر من چه دلي بود دلت نان و نوايم دادي...
 

 

کاغذتم احساستو روم بنویس

عصبانیتتو روم خط خطی کن

اشکاتو باهام پاک کن

حتی اگر سردت شد بسوزونم تا گرم بشی

اما....

اما هیچ وقت دورم ننداز

من که دلگير طعنه هاي سنگم 

 من که فرياد سکوتم به آسمان رسيده

 در جستجوي اشک چرا روانه ي آسمان شوم

 من که به دل نزديک ترم چرا پل تنهايي ام را بشکنم

حيف از اين سکوت نيست

  در جستجوي هياهو چرا؟

 چرا همدم صخره شوم 

 چرا به سنگ بگويم که چنينم و چنانم ؟

که سنگ بشکند و رودخانه ببيند و رازم بر ملا شود ...

             سکوت کردم... به اندازه همه حرفهايم 

درکلبه ي کوچک قلبم برايت, مرکبي از غرور

 و محبت مهيا احل بي انتهاي عشقم گردي

اگر رفتي و مقصدگمشده را نيافتي , تو را به خـــدا

سوگند مي دهم , به کلبه ي کوچک قلبم بازگردي!ده ي رنجيده! بازگرد!

بازآ که خلوت دل من آشيان توست در راه , درگذر

درخانه , دراتاق هرسو نشان توست

 

باز هم امشب زير لب صدايت ميكنم 

اشك ميريزم، دو چشمم را فدايت ميكنم  

در  نگاه خسته ات،دنبال حرفي تازه ام 

هر چه مي خواهي بگو ، من هم دعايت مي كنم 

خسته اي ،طاقت نداري ،پس رهايت ميكنم 

 رفته اي،من مانده ام،در انتها ي عشق تو

رفته ام قربان عكست،چشم زير پايت ميكنم  

اگر بال داشتم عا شق شدن و

 گريستن و پرواز را به تو ياد ميدادم.

اگر بال داشتم تو را به ماه مي بردم

 مي توانستم پيشرفت و ترقي تو را زودتر ببينم.

اگر بال داشتم تو را از خاک

 آتش و باران محافظت ميکردم و

نمي گذاشتم معناي درد و رنج را بفهمي

اگر بال داشتم تو را هميشه

 در قلبم براي خود نگه ميداشتم

و هرگز ما از هم جدا نبوديم.

اما همانطور که مي بيني من فرشته نيستم

 که بال داشته باشم و اگر هم بخواهم هرگز نمي توانم.

بنابراين براي همه اين آرزوها فقط مي توانم دعا کنم.

با وجود اين اگر بال داشتم به تو مي رسيدم.


 

www.shaghayeghecz.blogfa.comwww.kayvan-love.coo.irwww.shaghayeghecz.blogfa.com

در ميان من و تو فاصله هاست

گاه مي انديشم

مي تواني تو به لبخندي اين فاصله را برداري

تو توانايي بخشش داري

دست هاي تو به من ميبخشد شور و عشق و مستي

وتو چون مصرع شعري زيبا

سطر برجسته اي از زندگي من هستي.

واي که پژمرده گلي بودم و آبم دادي

در نگاه دگران،ر پس رازي پنهان
مست و ديوانه اي بودم كه تو جامم دادي

تو چه ميدانستي مرهمي بر دل شيداي مني

در بركه ي دوچشمت 
نه گريه و نه خنده
گم كرده راه شب را
سر گشته چون پرنده
من ره به خلوت عشق
هرگز نبرده بودم
پيدا نميشدي تو
شايد كه مرده بودم

تب غرور چه بالاست بين آدمها

و از صداي شكستن، كسي نمي شكند

ز مهرباني دلها ديگر سراغي نيست

چقدر قحطي روياست بين آدمها

چقدر راز و معماست بين آدمها

چه ماجراي عجيبي است اين تپيدن دل

و اهل عشق چه رسواست بين آدمها

چه مي‌شود همه از جنس آسمان باشيم

و كاش صبح ببينم كه باز مثل قديم

نياز و مهر و تمناست بين آدمها

بخاطر تو سرودم چرا كه تنها تو دلت

به وسعت درياست بين آدمها

دوست دارم عزیزم

تمومه هستیم فدای تو آرزو

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و پنجم بهمن 1385ساعت 22:10  توسط پـــــوریا وجدانــــی  | 


ندونستم كه رسيدن يه بهونه است واسه رفتن

بي تو

                                      غريب غربتم

                                                                           آماده شكستنم

 

يادگاري هايت در نزد من به امانت خواهد ماند

و در مقابل آنها تنها قطره اشكي

 به نماد رسيد به تو خواهم داد.

گرچه پاره کردن يک کاغذ از

 شکستن يک قلب هم ساده تره

ولی تو بنويس ..
تو ...
بنويس ...

به اشتياق نگاهش ز خود گسستم و رفتم

كنار خاطره هايم كمي نشستم و رفتم

كسي به لهجه عشق نخواند شعر سكوتم

و چشم بر همه بدها دوباره بستم و رفتم

براي آن كه دلم را به جنس عشق بسازم

ميان آينه ها در خودم شكستم و رفتم

و ردپاي نگاهش نماند در غم جاده

به سمت و سوي حضورش ز بند رستم و رفتم

ز راه اشك گذشتم به چشم عشق رسيدم

و بر ضريح نگاهش دخيل بستم و رفتم

آمدم تا مست و مدهوشت كنم اما نشد

عاشقانه تكيه بر دوشت كنم اما نشد

آمدم تا از سر دلتنگي و دلواپسي

گريه تلخي در آغوشت كنم اما نشد

آرزو كردم كه يك شب در سراب زندگي

چون شراب كهنه اي نوشت كنم اما نشد

نازنينم، نازنينم يا تو هرگز نرفت از خاطرم

آمدم تا اين سخن آويزه گوشت كنم اما نشد

شعله شد تا به دل خاكستر احساس تو

لحظه اي رفتم كه خاموشت كنم اما نشد

بعد از آن نامهربانيهاي بي حد و فزون

سعي كردم تا فراموشت كنم اما نشد

خدايا! امشب چه دلتنگم..........

 دلم به اندازه تمام دنيا گرفته......

 در خلوت تنهايي ام

                      حضور مبهمت

                                  و تصوير گنگ نگاهت

 مرهمي است بر دردهاي كهنه    دلم

                                  بي تو

  شب هايم بدون شبگرد عشق

        مرگ بارترين شب هاست ...                         

                                           

                                                  

 

ديگه فرصتي نمونده نازنين

يه روزي برميگردي

پشيمون ودلخسته

پيش اون كه قلبش

هزار دفعه شكسته

يه روز پشيمون ميشي

كه با دلم نموندي

رفتي پي غريبه

دل منو شكوندي

ديگه فرصتي نمونده نازنين

دارم از صدا ميفتم نازنين

توي اوج آسموني يا زمين

من به تونمي رسم فقط همين

مي خوام كه برنگردي

به قلب پاره پارم

مي خوام فراموش كنم

هرچي كه از تو دارم

ديگه فرصتي نمونده نازنين

دارم از صدا ميفتم نازنين

توي اوج آسموني يا زمين

من به تونمي رسم فقط همين

 

 

+ نوشته شده در  شنبه بیست و یکم بهمن 1385ساعت 22:38  توسط پـــــوریا وجدانــــی  | 


آتش پرسيدم محبت يعني چي ؟ گفت: "از من سوزانتره".

از گل پرسيدم محبت يعني چي ؟ گفت: "از من زيباتره".

از شمع پرسيدم محبت يعني چي ؟ گفت: "از من عاشقانه تره".

از خود محبت پرسيدم تو چيستي؟

گفت: "من نگاهي بيش نيستم ..." 

در کودکی آموخته بودم دیگران را دوست داشته باشم

 عشق بورزم و در کارها مددرسانشان باشم.

آموخته بودم امید داشته باشم ، امید به زندگی 

 امید به آینده و ... بزرگ شدم ، کم کم شاهد حقایقی بودم

 که نیاموخته بودم. دیگران را دوست داشتم

 در همه مواقع، اما دوستم داشتند در مواقع احتیاج...

در انجام کارها یاری شان می دادم 

 اما در مواقع احتیاج دست رد به سینه ام می گذاشتند...

 صداقت و یکرنگی را هدیه کردم، اما دروغ و دورنگی پاسخم بود!

 

 مرا صد بار اگر از خود برانی دوستت دارم

 به زندان خیانت هم کشانی دوستت دارم

به جرم عشق تو صد زخم کاری در بدن دارم

 جگر سهل است اگر خون هم فشانی دوستت

 

دیگه هیچ انگیزه ای نداشتم نه برای موندن

 نه برای رفتن نه خندیدن و نه زندگی ...

اما تو گفتی باید همیشه امید داشت

و من به حرفت گوش کردم 

 حالا یه امید برای زنده بودن

دارم و اون گرفتن انتقام از توست

 

تنهايي را دوست دارم زيرا بي وفا نيست ...

 تنهايي را دوست دارم زيرا عشق دروغي در آن نيست ...

 تنهايي را دوست دام زيرا تجربه کردم ...

تنهايي را دوست دارم زيرا خداوند هم تنهاست ...

تنهايي را دوست دارم زيرا... در کلبه تنهايي هايم

در انتظار خواهم گريست و انتظار کشيدنم را پنهان خواهم کرد !

 

دنيا دو روز است يک روز با تو يک روز بر عليه تو ...........

 روزي که با تو ست مغرور نشو ....

 روزي که بر عليه توست ما يوس نشو

 

شیشه ها چه سردشان بود پشت

 قاب پنجره های برف و دلتنگ برای تو برای ‌آه گرم

 تو و آن سرپنجه تا بر تن غبار گرفته شان

یادگار بنویسی و زود پک کنی افسوس پشت

پنجره ها جای چشمانت چه خالی است

اينجا همه جايش تاريك است............... و اين بي انصافي ست! 

******************************************
مدعى گو كم كن اين افسانه را
پند بى حاصل مده ديوانه را
كار عاقل رازها بنهفتن است
كار ديوانه پريشان گفتن است
خشت بر دريا زدن بى حاصل است
مشت بر سندان نه كار عاقل است 

گوش عشق آرى زبان خواهد زعشق
فهم عشق آرى بيان خواهد ز عشق
با زبان ديگر اين آواز نيست
گوش ديگر محرم اين راز نيست

ديگر اينجا گفتگو را راه نيست
پرده افكندند و كس آگاه نيست

  

 

پرسيدم: چرا دوستم داري؟ 

توي چشمام نگاه كرد و هيچي نگفت.

گفتم: شايد واقعا دوستم نداره! 

وقتي كه رفت فهميدم دوست داشتن دل مي خواد نه دليل!

 

گويند كه مكتب عشق را 10 كلاس است: 

1. نگاه

2. عشق

3. مهر و محبت

4. عاطفه و احساس

5. دوستي

6. خواستن

7. بوسه

8. ازدواج

9. زندگي

10. مرگ

عشق يعني: بي تو هرگز .... پس بمان

تا سحر از عاشقي با او بخوان

عشق يعني: هرچه داري نيم كن

از برايش قلب خود تقديم كن

 

فاصله با آرزوهاي ما چه كرد

كاش مي شد در عاشقي هم توبه كرد 

پاييز فاصله سختي ست براي تنهايي و من چه بد فراموش كرده بودم

 كه بايد به تنهايي بر تنهايي ام غلبه كنم.

id

  Mr PorYa~~~>p0ry4

+ نوشته شده در  جمعه سیزدهم بهمن 1385ساعت 13:8  توسط پـــــوریا وجدانــــی  | 

 
زندگی را دوست دارم نه در قفس...عشق را دورت دارم نه در هوس...تو را دوست دارم تا آخرین نفس...









زندگي را دوست دارم نه در قفس عشق را دوشت دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس

زندگي را دوست دارم نه در قفس عشق را دوشت دارم نه در هوس تو را دوست دارم تا آخرين نفس